اول انقدر خوش گذشته بود که فکر می کردم تا مدت ها یادم بمونه ولی ...
یه اتفاق...
یه بی احتیاطی...
حتی من که به نظر خودم (ادعا می کنم که!) تو مواقع بحرانی خیلی ریلکسم چند لحظه ای بود که خیلی ترس برم داشته بود،
دیگه از قهقه و خنده خبری نبود،چرند گفتن هامم (که واسه سرگرم کردنش بود)نمی شنید از درد...
یه وقت نکنه بلایی سرش بیاد که جبران ناپذیر بشه ...
ولی به خیر گذشت... وقتی دوباره شروع کرد به کرم ریختن انگار دنیا رو بهم دادن!!!
و در آخر پدر و مادرش چقدر شبیه همون چیزی که فکر می کردم برخورد کردن!
احساس می کردم بادم خالی شده و سبک شدم!(چه حس بی ربطی!)
*با هم این حرفا می تونم بگم که بهترین شب سال بود (البته تا حالا!)