تبليغاتX
بشریت
یادداشت های روزانه سامان
منطقی بودن خوبه ... ولی نه همیشه، چون همه چیز منطقی حل نمی شه...

صحبت کردن راجع به مسائل خوبه...ولی نه همیشه، چون همه ی مسائل گفتنی نیستن...

فکر کردن راجع به کار ها خوبه... ولی نه همیشه، چون بعضی کار ها با فکر خراب تر می شن...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:37  توسط سامان 

پروردگارا

من از سردی زمستان و

بی برگی پاییز می ترسم

کمکم کن

کمکم کن تا گرمای تابستان و سبزی بهار رو

همین حالا ذخیره کنم

کمکم کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 19:56  توسط سامان 

·         پتک این جملات چندیست در گوشم می نوازد ،اگر چه منطقی و حساب شده ،ولی با روحیات من سازگار نیست... : "من خیلی دیگر روی آن ها حساب نمی کنم..."

·         آرامش و بی دغدغگی فوق ... بدون کم و کاست و فوق العاده... هیچ وقت آسمان را اینطور ندیده بودم

·         من در این آبادی پی چیزی می گشتم ... پی نوری ،ریگی ،لبخندی...

·         وقتی از دکتر فردمنش پرسیدم چرا از خارج برگشتید، از موقعیتی که احتمالا مدینه ی فاضله ای برای فردی در تخصص اوست گفت :"برای اینکه بیایم ایران و با شما ،گرد آتش شبی رو به صبح برسانم"

·         آسمان شکوه و حقارت را به آدم ها القا می کند چه در مکان و چه در زمان ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 19:58  توسط سامان 

امروز از اون روز هایی بود که به قول یکی از دوستان چند تا serious talk داشتم!

بد جوری گیر کردیم

نه سیخ باید بسوزه نه کباب

چند وقت دیگه معلوم می شه!

اتفاقات مهمی پیش روست...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:9  توسط سامان 

تقریبا تصمیم گرفته بودم که در ترم جدید به رفتن به ipm برای کار (مثلا !) تحقیقاتی ادامه ندم،با ۴- ۵ نفری از دوستان نزدیک در این باره صحبت کردم ، کسانی که من رو خوب می شناختند و من هم اون ها رو جزو دوستان نزدیک می دونستم، به طور غیر مستقیم خواستم نظر اون ها رو هم بدونم ،دو نفر وقتی شنیدند که من تصمیم به ادامه ندادن کار در ipm گرفتم واکنش شدیدی از خودشون نشون دادند یکی حمیدرضا بود و یکی سینا (ممنونم ازشون)! این دو باعث شدند بیشتر فکر کنم ...

جلسه ی ۵ شنبه (دیروز) رو رفتم ،

خوش اخلاقی خارج از وصف دکتر عباسیان و مشتاقی بی حد و حصر ایشون فشار زیادی به وجدانم برای گفتن یک معذرت خواهی و گفتن این که از هفته ی بعد نمی خوام برم وارد کرد ...

بعد هم مطالبی راجع به frontal و لبوتومی و اینکه استالین چه طور مخالفین سیاسیش رو با یک عمل جراحی خالی از روح ولی در ظاهر سالم نگه می داشته انقدر من رو به هیجان آورد که دیدم هیچ جور نمی تونم با خودم کنار بیام که دیگه جلسه ها رو نرم...!

جلسه تموم شد و بچه ها داشتن خداحافظی می کردن، منم هنوز داشتم با خودم کلنجار می رفتم،یکی گفت بچه ها بریم آش بخوریم همون جای همیشگی (بچه ها چند دفعه ای رفته بودند ولی من نه) منم گفتم بعد از آش خوردن تصمیم می گیرم!

رفتیم و آش خوردیم و جوک گفتیم و کلی خندیدم!

و من دیدم که چقدر این بچه ها رو دوست دارم!

حداقل تا عید رو ادامه می دم!

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:45  توسط سامان