لحظه آن رودیست که از کوهستان گذشته سرچشمه می گیرد و تا اقیانوس خیال، آینده ای را زیر پهنه ی آبی خود در بر می گیرد.
و گره ای در همین گوش وکنار لحظات است که که خالی ذهن را نوازش می کند...
پ.ن۱ .باز آنقدر سرم شلوغ شده که راهی جز فرار نیست.
پ.ن۲ .نمی دونم چطور می شه بلاگ رو از فهرست وبلاگ ها حذف کرد !احتمالاْ چون با منافع بلاگفا تضاد داره ممکن نیست.
چند روز پیش بود که یکی از بچه ها سر کلاس بعد از حل یک سؤال گفت آقا من امروز از خودم خیلی راضیم !
و واقعاً هم قیافه اش داد می زد که خیلی راضی است !
چقدر حس جالبی است این حس رضایت از خود و فرق آن از مو باریک تر است با آن حس ماندگار و همیشگی که به فرد صاحب آن می شود گفت از خود راضی.
فکر می کنم خوشبختی همین است، همین که احساس رضایت از خود یک تازگی و خنکی در وجود فرد می گذارد.
گاهی فکر به روزهای راضیت از خود هم آدم را به وجد می آورد...
و فکر کنم شاعر این حس را داشته که گفته:
من چه سبزم امروز ...
و چه اندازه تنم هشیار است...
به قول فاینمن آدم گاهی اوقات به مقداری الافی احتیاج دارد!
ـ همه با یکدیگر پیوسته،
لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ،
لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر...
دیروز و پریروز دوستان را دیدم، دوستان سابق را...
همه بزرگ شده اند، واقعاً باور نکردنی است دیدن کسی بعد از 1 سال و تحولی که در او حس می کنی ، تحولی که شاید در من هم دیده باشندش .
دیدن دوستی که حالا دیگر سر کار می رود وحرف زدن او حاکی از دغدغه های زندگیست ،
آن دیگری را می بیتی که چهره ی هنرمندان را یافته...
و سومی را می بینی که موهای جلوی سرش ریخته حالا دارد از آن بچه ی دبیرستانی به مرد جاافتاده ای تبدیل می شود.
اما چیزی در وجود ما کم است
قطعه ای از گذشته...
من در رویایی بیش نیستم .
جای کسی خالیست٬
حتی صدایش را می شنوم که رو به روی من نشسته ، با آن قهقهه های نشاط آورش
دوستی که دیگر در بین ما نیست ٬
چقدر پاک و بی صدا رفت ،
مطمئنم حتی خود خدا هم اشک رفتنش را ریخته است
و اگر بود ...
و ای کاش بود
ای کاش
ای کاش
...
یادم می آید سوم راهنمایی بود که درسی داشتیم به نام برهان قاطع ٬ که خیلی هم برهان هایش قاطع نبود و بیشتر بحران قاطعی ایجاد می کرد برای کسانی که می اندیشند(لالذین یعقلون...) و چندی گذشت ٬ سؤالات ذهن ها را می کاوید و این برهان ها بودند که یکی یکی عقب می کشیدند و جیغ بنفشی خالی فضای ذهن ها را پر می کرد، گویی هر چه پیش بروی صدای پایی افزاینده و رسا می شنوی که تو را فرا می خواند ولی حیف که این صدا اگر چه بلند می شود ولی صدای پای خود توست.
ساموئل با چهره ای آرام تو را به خلسه ای پاک و ابدی فرو می برد و آرامش و بی خیالی او حکایت از زندگی شاد و بدون تنش در کشور تازه استقلال یافته ی او اسلواکی است.
از او راجع به سیاست می پرسم، راجع به احمدی نژاد و بمب اتم و ... اینکه او چه فکر می کند و مردمش چه فکر می کنند . خیلی ساده جواب می دهد که اصلاً مردمش راجع به مسائل سیاسی فکر نمی کنند و او هم فکر می کند که :I know all of these stupid things are because of politics and economy و در ادامه می گوید که : The world could be so simpler without politics و دوباره سکوت فضا را فرا می گیرد ،فضایی آکنده از بوی متعفن سیاست و تلاش دولت برای عطراگین کردن آن... .
از او راجع به خدا و دینش می پرسم و می گوید به دین خاصی اعتقاد ندارد ،از او توضیح بیشتر می خواهم که چگونه و چطور ...و خیلی ساده جواب می دهد:
I didn’t know how could I choose the right one from all these variety of religions, so I decided to see it after the death
و باز ما را در سکوتی فرو گذاشت .
لازم نیست خیلی خود را اذیت کنیم برای اینکه این افکار قدیمی به سراغ ما بیایند :که روحیه ی حقیقت جویی چه می شود... و همان درس برهان قاطع چه می شود که می گفت وظیفه داریم حقیقت را بیابیم و... اما اخیراً به برکت (تاریخ تمدن) واقعاً به این حرف استاد یونانی رسیده ام که تنها چیزی که من می دانم این است که هیچ نمی دانم، با وجود این همه جوامع متفاوت انسانی ،جوامعی که بکری هزاران ساله ی بعضی از آن ها ما را به عمق واقعی بشر می برد،جوامعی که بعضی از آن ها با ارزش هایی کاملاً متضاد و بعضی اوقات وجود تواریخ و کتب چندین هزار ساله ای که عناصر دینی ما را اسطوره هایی تاریخی می کنند ...چه قدر حکیمانه گفت این حرف را ساموئل ...