ساعت تیک تیک خودشو آروم آروم بلندتر می کنه،
و داره بهت می گه پاشو کلی کار عقب افتاده داری...
ولی وقتی نگاهش می کنی 10 دقیقه به 4 رو نشون می ده ، از اون مواقعیه که دوست داری صبر کنی تا ساعت 4 بشه و بعد به کارت بپردازی...
با خودت می گی اگه 4 بشه می رم و تا فلان ساعت تمومش می کنم ،
آخه چقدر این عبارت قراره تکرار شه تو زندگیت؟
پاشو دیگه وقت نداری!
پ.ن.۱(به قول حمید رضا اگه گفتید فرق این با پایینی چیه!)
ساعت تیک تیک خودشو آروم آروم بلندتر می کنه،
و داره بهت می گه پاشو کلی کار عقب افتاده داری...
ولی وقتی نگاهش می کنی 10 دقیقه به 4 رو نشون می ده ، از اون مواقعیه که دوست داری صبر کنی تا ساعت 4 بشه و بعد به کارت بپردازی...
با خودت می گی اگه 4 بشه می رم و تا فلان ساعت تمومش می کنم ،
آخه چقدر این عبارت قراره تکرار شه تو زندگیت؟
پاشو دیگه وقت نداری!
بدون حاشیه هستیم.
خیال می کردیم
میان متن اساطیری تشنج ریباس
شناوریم
و چند ثانیه غفلت،حضور هستی ماست.
دیروز وقتی دکتر شمس در آخرین(تقریباً آخرین) جلسه ی کلاس مدار خودش با حَسَن شوخی خیلی خودمانی کرد ، خیلی باعث تعجب بود، خیلی، طوری که وقتی داشت ادای تبلیغ تلویزیونی( ِ حسن حسن خطرناک حسن !) رو در می اورد احتمالاً خودشم از کار خودش بهت زده بود!طوری که خودش هم سرخ شده بود…
اما این اتفاق جالب قبلاً هم افتاده بود، آخرین جلسه ی مکانیک ِ دوره 10 نفر بود، مثل همیشه داشتیم بین خودمون شوخی می کردیم که این حمیدرضا هیچ چی نمی فهمه! دکتر آقا محمدی برگشت در کمال ناباوری گفت ولش کنید ترکه!
اصولاً همیشه آخرین جلسه ی کلاس ها جالبه،چون استاد با خودش دیگه فکر این رو نمی کنه که اگه رو بدم جلسه ی بعد ازم حساب نمی برن!
من فکر می کنم این یک قاعده ی کلیه، یعنی آخرین جلسس که استاد خود ِ واقعیش رو نشون می ده!
پ.ن.۱ احتمالاً این قانون در مورد خودم هم صدق می کنه!
این اولین باری نیست که بر میگردم و به خودم نگاه می کنم، که چه کردم،چه دارم می کنم و آینده چی می شه.
اما این دفعه خیلی اخلاقی و منطقی به قضیه نگاه نمی کنم.
چندی پیش به خاطرات نوستالوژیک دوران دانش آموزی بازگشتم و احساس بد ِ " بزرگ بودن " داشتم، علی رغم تمام خاطرات تلخ و شیرین تنها همین حس جستن لحظه ای برای تجربه ی دوباره ی کودکی کافی است تا تو را بغضی خنک فرا گیرد ...
اما حالا فرقی که کرده در شکار لحظه لحظه ی این روز هاست، چون حالا می دانم 4 سال دیگر چه حسی نسبت به تک تک این لحظه ها خواهم داشت.
امروز دکتر شمس حرف های تأثیر گذاری می زد، بحث از حساسیت بچه ها نسبت به نمره شروع شد و بعد بحث به زندگی ما آدم ها کشیده شد،
این که "زجری که ما می کشیم باید به آینده مان بیارزد"، زندگی آرام و بی دغدغه ی دکتر شمس، احساس رضایت درونی و یک اطمینان خاطر از آینده باعث شد به او حسودیم شود. چقدر راحت خود را راضی می کند و چقدر راحت می شود خوشبخت بود.
اصلاً چرا راه دور برویم، مگر نمی بینیم دوستانی از رگ گردن به تو نزدیک تر، که خوشبختی در کامشان به تو هم شیرینی می بخشد؟
به قول آرش "جوهره ی زندگی را باید یافت"،
و من این جوهره را یافته ام، در یکایک لحظات سرخوشی امروز و فردا.
-نامجو-
دغدغه های ما هم بزرگ می شوند،
با کمرنگ و کمرنگ تر شدن دلخوشی های الکی
(که در واقع فکر می کنیم دلخوشی های قبلی ما الکی بوده اند)
با چهره ی خندانی که با دیدنش بزرگ ترها جوابی شیرین به تو بدهند
با روزگاری که چهره ی خود را پرده پرده نمایان می کند
و چین وچروک های پدر و مادر برای تو معنای آشنا تری می یابد
و ...
و ای کاش ما همین باشیم که هستیم،
اگر چه زندگی کم کم جدی می شود...
تو این صحنه ی خیمه شب بازی را جدی نگیر.