*دیروز سالروز مرگ اینشتین بود،بشریت خیلی از یکدندگی شخصیت اینشتین خوشش میاد ... چون مثل اون ایده آلیسته ،در حالی که در واقعیت همه با اون مخالف بودند باز هم به چیزی که اعتقاد داشت پایبند موند ... جهان رو نباید اون جوری که هست قبول کرد باید سعی در تغییر اون به اون جوری که باید باشه کرد.
ولی افسوس بشریت مجبوره کنار کسایی بایسته که اون ها هم زیر چشمی گذشته ی خودشونو میون جمعیت جستجو می کنند و موقرانه به بحث در مورد کیفیت مسابقات بپردازه.
*این هفته اولین باری بود که سر یک کلاس می رفتم منتها نه به عنوان شاگرد بلکه معلم خیلی حس جالبیه به خصوص وقتی که اول کلاس بلند می شن و بشریت می گه بفرمایید !
*...
جان چقدر عزیز است به یاد گفته ی استر در زهیر پائولو کوئلیو می افتم در جنگ عظمت لحظات در این است که هیچ چیز جز نجات جان ارزش ندارد اینکه لباس یا سر و دست کثیف شوند حتی برای وسواسی ترین ها و از دست دادن اموال حتا برای خسیس ترین ها ارزشی ندارد جان است که در معرض ریسک قرار دارد وآن هم برای حفظ اعتقادت ... به نظر بشریت تمام لذت کوهنوردی به خطر آن بود وقتی بعد از مطرح کردن این دیدگاه با دوستان به بشریت پیشنهاد شد شغل شریف بدل کاری را پیشه کند و حتا آدرس کلاس آموزشی اش را دادند بشریت در عقایدش تجدید نظر کرد !
(با همه ی این حرف ها بشریت اگر باز هم کوه برود شاید باز هم تا نوک قله های دور برود شاید این دلیلی بر حقارتی باشد که بشریت سعی در فرار از آن را دارد...)