* ۴ روزه که هیچ چیزی نجویدم احساس ماهی بودن می کنم !
*بعضی مواقع از بعضی چیزا نباید برای شوخی استفاده کرد کاش همه اینو می فهمیدند.
(شاید یک درس درست و حسابی لازم باشه!)
*بشریت چند وقت پیشا مطلب تاثیر گذاری خوند تاثیرش بیشتر از این جهت بود که به نظرش اومد حرف های آقای وزیر آموزش و پرورش که اظهار کرده بودند! تعبد نخبه ها کمه وقعاً اونقدر ها هم بی پایه واساس نیست نوشته ی زیر با تلخیص از "جزء وکل"هایزنبرگ نقل میکنم:
مطالب داخل [] نظرات خودم است.
یکی از روزاچند نفر از اعضا جوانکنفرانس سولوی[یکی از معتبرترین کنفرانس هایی که بشر به چشم دیده !] دور هم در سالن پذیرایی هتل جمع شده بودند.یکی گفت اینشتین دائماً از خدا حرف میزند منظورش چیست تصور اینکه دانشمندی چون اینشتین با یک سنت دینی چنین پیوند مستحکمی داشته باشد بسار مشکل است [واقعا ًنمی فهمم چرا]
یکی دیگر گفت:البت اینشتین که نه ولی ماکس پلانک آری از بعضی حرف های پلانک چنین بر می آید که او میان علم و دین هیچ تعارضی نمی بیند واین دو را کاماً سازگار می داند.
از من [هایزنبرگ] پرسیدند نظر تو چیست من گفتم: پلانک علم ودین را با هم موافق میداند زیرا به نظر او علم سر وکارش با جهان عینی مادی است و از ما می خواهد سخنان دقیقی درباره ی واقعیت عینی بگوییم ولی دین سر وکارش با ارزشهاست وباآنچه هست و باید باد سر و کار داردودین پایه ی اخلاق است.اما من شخصاً با این جدایی راضی نیستم و شک دارم که جوامع بشری با چنین تفکیک قاطعی میان علم ودین سر کنند [در واقع با توجه به این که بعدا می فهمیم او نظم حاکم بر قوانین فیزیکی را خدا می داند زیاد هم بد نگفته]
ولفگانگ [پائولی که اصل طردش در شیمی و تاثیرات بسزایش در رسیدن از مکانیک کوانتومی به نظریه های یگانگی قابل وجه است] نیز همین نگرانی من را داشت و گفت:این داستان پایان خوشی ندارد در سپیده دم دین تمام معرفتی که یک جامعه داشت در یک چارچوب معنوی جای می گرفت که عمدتاً بر پایه ی ارزش های دینی استوار بود این چارچوبباید طوری می بود که ساده ترین افراد جامعه هم بتوانند آن را در یابند گرچه گاهی تمثیل ها وتعابیر دینی اشاره ی مبهمی به ارزش ها دارند،زیرا فرد عادی وقتی قرار باشد بر طبق ارزشها زندگی کند باید متقاعد شده باشد که همه ی معرفت جامعه داخل چارچوب معنوی اوست [دوست ندارم فکر کنم این که کسی هم تو اسلام به همچین چیزی اعتقاد دارد ناشی از آدم ساده بودن اوست گر چه الان غربی ها رسماً حتی از کلیساهاشون این تفکر را قرون وستایی می دانند ]چرا که در نظر او معنی ایمان این نیست که ارزش های مقبول را درست و مسلم فرض کند بلکه زمام خود را به دست این ارزش ها می سپارد و به رهبری آن ها اعتمادمی کند به ایندلیل است که هر وقت معرفت های جدید معارف کهن را در معرض نابودی قرر می دهند جامعه چنین به مخاطره می افتد [بشریت را یاد جنگ های صدر اسلام می اندازد!] اعتقاد به جدایی کامل دین ودانش مثل مسکن عمل می کند و احتمال دارد که درتمدن غریی ماجامعه به جایی برسد که تمثیل های دینی انگیزه ی خود را حتی در نظر مردم عادی از دست بدهد و اگر چنین چیزی اتفاق بیفتد بیم آن را دارم که رویدادهای هراس آوری اتفاق بیفتد.
نظر اینشتین به من نزدیک تر است او نظم کانونی را در سادگی قوانین طبیعت حس میکند و شکی نیست که هنگام کشف نسبیت این سادگی را با تمام وجود حس می کرده از این نظر تا محتوای دن فرسنگ ها فاصله است من فکر نمی کنم اینشتین به هیچ کدام از ادیان پایبند باشد واصلاً مفهوم خدای متشخص [یعنی خدایی که مثل انسان ها شخصیت و وجود مادی داشته باشد نه مثلاً نظم کانونی قابل تأمل است که اسلام اکیداً اندیشیدن به این قسمت از خدا شناسی را ممنوع کرده]
من [هایزنبرگ] پرسیدم : نقطه ی شروع چه؟ اگر نظر انسان راجع به نظم کانونی فقط یک مسأله ی شخصی صرف باشد چه؟ درآن صورت ممکن است بانر اینشتین موافق باشید ولی این نظر به هیچ کاری نمی آید.
ولفگانگ : شاید بیا ید بیشک تحول دو قرن اخیر علم اندیشه ی اسان را در حتی خارج از جهان مسیحی دگرگون کرده بی شک تنش های میان علم ودین مفهوم جهان عینی بود که طبق قواعد عِلی اکید را خود را در فضا وزمان می پیمود اگر علم ازآن دیدگاه تنگ با نسبیت و مکانیک کوانتومی فراتر برود حقایقی که دین در پی تعبیر آن است دگرگون می شود...
دراین میان پل دیراک که تازه به سن ۲۵ سالگی پا گذاشته بود به جمع ما پیوسته بود و اصلاً اهل مدارا نبود او گفت اصلاً من نمی دانم ماچرا راجع به دین صحبت می کنیم اگر صداقت داشته باشیم باید اذعان کنیم که دین مشتی حرف نادرست است که هیچ پایه ای در واقعیت ندارد خود مفهوم خدا ساخته ی ذهن بشر استخوب می توان فهمید که مردم بدوی به خاطر ترس و لرز به قوای طبیعت شخصیت بخشیده انداصلاً من نمی فهمم فرض خدای متعال چه سودی به حال ما دارد [من را یاد جمله ی معروفی می اندازد که لاپلاس ریاضی دان در جواب ناپلئون که پرسید در کتاب خود چرا نامی از خدا نبردی و او گفت به چنین فرضی احتیاج نداشتم کتاب وی در باره ی علیت وجبر بشر در تصمیمات و اتفاقات طبیعی بود] اگر هنوز هم تعالیم دینی داده می شود برای این است که طبقات پایین جامعه را ساکت کنند دین افیونی است که ملت ها را به خواب میبرد [شعار معروف کمنیست ها]و باعث می شود به فکر ظلم هایی که بر آنها روا می دارند نباشند از همین جاست که میان کلیسا و دولت پیوند مستحکمی بر قرار است [پیشنهاد می کنم در اینباره راز اوینچی را بخوانید]...به همین دلیل است که این سخن صادقانه که خدا ساخته ی ذهن بشر است بزرگترین گناه کبیره [البته در مسیحیت] است.
من [هایزنبرگ] اعتراض کردم:حکم شما درباره ی دین صرفاً بر پایه ی سوء استفاده ی دولت ها از دین است...
بدین ترتیببحث ادامه یافت و همه از خاموش ماندن ولفگانگ متعجب بودند البته او گاهی رو ترش مکرد وگاهی پوزخند میزد تا اینکه از او خواستیم نظرش را بگویدقیافه ی او ابتدا شگفت زده شد سپس گفت: خوب خوب دوست ما دیراک هم دینی دارد ومهمترین اصلش این است که خدا وجود ندارد و دیراک هم پیامبر اوست.همه خندیدیم.
مدتی بعد گفتگو را برای نیلز بور تعریف کردم و او بلافاصله طرف جوانترین فرد محفل را گرفت:او اعتقاد دارد همه ی گفتنی های منطقی را می توان گفت...
سعی کردم تا آن جا که میتوانم و خارج از حوصله نباشد از سر وته متن نزنم برای متن کامل به کتاب جزء وکل هایزنبرگ - نشر دانشگاهی مراجعه کنید بشریت فقط می خواست بقیه رو هم مثل خودش به فکر فرو ببرد صرف نظر از بزرگی شخصیت گویندگان خیلی از این دیالوگ ها زمانی فکر خیلی از ماهارو می گیرند خدا کنه که فکر کردن بهشون رو لااقل یک بار تجربه کنیم
راجع به بشریتم هیچ برداشتی نکنید
*چقدر دندون درد بده !
تازه امروز بشریت بعد از ۴-۵ ماه تصمیم گیری بلاگ رو افتتاح کرده! ...
پس چه انتظاری می شه داشت! ...