تبليغاتX
بشریت
یادداشت های روزانه سامان
 "ما موجودات فانی چه وضع و تکلیف خارق العاده ای در اینجا داریم ؟ ما که همه برای مدت کوتاهی در این کهنه سرا مقیمیم ، گر چه گاهی این وضعیت و موقعیت ممتاز را از نزدیک حس می کنیم : چرا هیچ از آن درک نمی نماییم ؟ در صورتیکه فهم آن نیاز به تعمق ندارد، به همین زندگی روزانه بنگرید نه دورتر و نه عمیق تر ، محققا درک خواهید کرد که ما به خاطر همنوعانمان زندگی می کنیم. اول به خاطرآن ها که شادی ها و خوشی های ما به لبخند مسرت بخش و سلامت وجودشان پیوند دارد و دیگر به خاطر آن همه پیوند های ناشناس ، آن ها که ما شخصا معرفتی به حالشان نداریم و علی رغم این فراموشی مقدرات ما با پیوند های محکمی به سرنوشتشان بسته است ،روزی چندین بار به خاطرم می گذرد که زندگی درونی و بیرونی ظاهری و باطنیم به کار همه انسان ها یعنی آن ها که هنوز راه می روند و آن ها که خاک شده اند بستگی دارد. حس می کنم با تمام نیروی خویش باید بکوشم که دین عظیمی که  بر گردن دارم و هر روز هم سنگین تر می شود ادا کنم . روی این عقیده که به سختی و شدت تمام در برابر چشمانم ایستاده است و برای گریز از این دین کمر شکن هر چه بیشتر می کوشم تا زندگیم به سادگی گراید ، ولی باز هم وحشت این حقیقت بزرگ آزارم می دهد که هنوز مقدار غیر لازمی از کار انسان ها را به خود اختصاص داده ام ...

... من هرگز خوشی و لذت را به عنوان هدف غایی حیات نشناخته  و این اصل را به هدف گله خوک وحشی شبیه تر می دانم. عقایدی که راه مرا در زندگی روشن کرد و همه وقت در مواجهه با مشکلات حیات دلیر از آنان بوده ام حقیقت نیکو کاری و زیبایی بوده است.

بدون همکاری مردان و زنان همفکر در پیشدستی به خاطر کشف مطالب و مواردی که در میدان مبارزات هنری و تحقیقات علمی غیر قابل حل و حصول معرفی شده اند ، زیستن برایم خالی از همه چیز است .

مسائل عادی که کوشش های بشری را به خود جلب می کند ثروت اندوزی،موفقیت های بیرونی ،تجملات و همه ی چیزهای از این قبیل در نظر من بسیار حقیرو بی مقدارند."

البرت اینشتین از کتاب دنیایی که من می شناسم

پ.ن۱ :خوک در فرهنگ المانی و غربی نماد لذته و نه مثل فرهنگ ما نماد پستی !(این یعنی قصد توهین نداشته نویسنده)

پ.ن۲: عمیقا معتقدم تفاوت انواع لذت اونقدری زیاد هست که نشه همه رو در یک دسته قرار داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:0  توسط سامان  | 

من

به آغاز زمین نزدیکم

نبض گل ها را می گیرم

آشنا هستم با، سرنوشت تر آب،عادت سبز درخت،

روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست ...

روح من کم سال است

روح من گاهی از شوق،سرفه اش می گیرد.

روح من بی کار است:

قطره های باران را،درز آجر ها را می شمارد.

روح من گاهی،

مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

 

پ.ن.۱ درست عین بچگی هام!چه هیجانی بهم دست داد امروز وقتی فهمیدم اصل طرد پائولی دقیقا چی می گه و چطور نمی شه دو تا الکترون رو از هم تمیز داد !انگار می خواستم از هیجان بالا پایین بپرم !

پ.ن. ۲ شاعر می گه من برات base می زنم ...!

پ.ن.۳ و داستان تکراری تاریخ و شرح حماقت و عبرت نگرفتن ما آدم ها چقدر خوندنیه... حتی با وجود اینکه می دونی آخرش چی می شه... حتی با وجود اینکه می دونی بازم تکرار داره می شه .

پ.ن.۴ بلاگ در حال تحوله !!! مثل خودم...و از این به بعد سعی می کنم مطالب بلاگ (مثل قبل)کمتر شخصی باشه و بیشتر اجتماعی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 22:8  توسط سامان  | 

عجب شبی بود

اول انقدر خوش گذشته بود که فکر می کردم تا مدت ها یادم بمونه ولی ...

یه اتفاق...

یه  بی احتیاطی...

حتی من که به نظر خودم (ادعا می کنم که!) تو مواقع بحرانی خیلی ریلکسم چند لحظه ای بود که خیلی ترس برم داشته بود،

دیگه از قهقه و خنده خبری نبود،چرند گفتن هامم (که واسه سرگرم کردنش بود)نمی شنید از درد...

 یه وقت نکنه بلایی سرش بیاد که جبران ناپذیر بشه ...

ولی به خیر گذشت... وقتی دوباره شروع کرد به کرم ریختن انگار دنیا رو بهم دادن!!!

و در آخر پدر و مادرش چقدر شبیه همون چیزی که فکر می کردم برخورد کردن!

احساس می کردم بادم خالی شده و سبک شدم!(چه حس بی ربطی!)

*با هم این حرفا می تونم بگم که بهترین شب سال بود (البته تا حالا!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:54  توسط سامان 

*اپیزود اول

همیشه ترجیح میدم راست بگم حتی اگه طرفم ناراحت بشه...

بهتر از اینه که دروغی بگم که خوش حال شه...

کاشکی هممون یه معیار اخلاقی داشتیم که می تونستیم بهش تکیه کنیم،

نه فقط خودخواهی...

*اپیزود دوم

فلیک !

به سرعت برق و باد!

گرفتم فرصتو !!!

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:57  توسط سامان 

آقا اشکان ! خیلی باهات حال کردم ... خیلی زیاد !

هنوزم تو کفم،

گفتم که بگذارم اینو اینجا که هیچ وقت یادم نره ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 22:24  توسط سامان 

صدای ناقوس دوران بازگشت اساطیر است...

دل را آرام آرام رها باید کرد...

و این خود خداست که با جوهر ابر ها شکوه روزهای تو را می نویسد،

در کتاب مقدس تاریخ،

 قدر لحظاتت را بدان...

فلیک.!

این صدای یک بشکن بود...

فرصت ها به همین سرعت از کف می رود به سرعت برق یک بشکن...

به همین راحتی...

با یک چشم بر هم زدن...

یادت باشد! دیگر این فرصت را نخواهی داشت ... حداقل اگر هم داشته باشی دیگر در این سن نیستی...

خراب کردنش چیزی را از آن که هستی کم نمی کند لااقل تجربه است،ولی ترسیدن از خراب کردنش مطمئنا هیچ به تو نخواهد افزود...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:10  توسط سامان 

کدام راه مرا می برد به باغ فواصل؟

عبور باید کرد

صدای باد می آید عبور باید کرد

و من مسافرم ای باد های همواره

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید

مرا به کودکی شور آب ها برسانید

و کفش های مرا تا تکامل انگور

پر از تحرک زیبایی

خضوع کنید

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گم شده پاک

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا به هم بزنید

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضور هیچ ملایم را

به من نشان بدهید...

{سهراب سپهری}

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:8  توسط سامان 

امروز داستان تدریس المپیاد من تمام شد...با یک تلفن آخریشم کنسل کردم .(بیچاره بابام!هنوز نمی دونه)

انقدر فکرم درهم و برهمه که نمی تونم درست یک جمع بندی از این دو سال تدریس بکنم، باید خوب فکر کنم راجع بهش ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:19  توسط سامان 

وقتی یه جا زلزله میاد و خراب می شه (مثل بم)یه عالمه خسارت به بار میاره ، خسارت های مادی  و خسارت های روحی و اجتماعی، اونوقت دولت و مقامات مسئول یعنی اون قسمتیشون که هنوز سالمن شروع می کنن به بازسازی شهر از بین رفته ،اونا سعی می کنن شهر رو از همه ی جنبه ها بازسازی کنن...

 ولی مسأله ای که مطرحه اینه که شهر رو روی خرابه های شهر قبلی درست کنن یا برن یه جای دیگه ، جایی که هیچ اثری از خرابی های شهر قبلی نباشه.

هر کدوم از این دو کار حسن های خودشو داره ، خب هر چی باشه اگر چه روی خرابه ها درست کردن شهرسخت تره ولی خیلی از تأسیسات هنوز سالمن و شاید ساخت دوبارشون به صرفه نباشه...

و از طرف دیگه درست کردن شهر روی خرابه ها باعث می شه اهالی شهر خیلی سخت تر زلزله رو فراموش کنن و هر جای شهر که برن یاد عزیزای از دست رفته باشن ...

چی کار می شه کرد؟انتخاب کردومه؟فرض کنیم تنها مسئول شهردار شهره که خودش سالم مونده ولی اونم مثل بقیه ی شهر از دست داده، کم هم نه زیاد.

شاید یکی بگه که خب شهردار انتخاب منطقی می کنه و انتخاب اون بستگی به میزان خرابی شهر داره

ولی اون شهردارم جزئی از شهره، شهردار نمی تونه به اندازه ی کافی بی طرفانه قضاوت کنه ، شهردار دوست داره چیزایی که تو شهر،داره رو از دست نده، شهردار حتی نمی دونه که دیدن خیلی قسمت های شهر واسه ی اون یادآور چیزایی که از دست دادس و باعث می شه اون خسارت های غیر مادی واسه ی اونم به راحتی بر طرف نشن...

 شهر دار نمی دونه که شهر رو باید کجا درست کنه...

 پ.ن.۱ نمی دونم این پست رو چرا گذاشتم !شاید چیز دیگه ای به ذهنم نرسیده...اینم در ادامه ی پست های چرند چند وقت اخیر!

پ. ن.۲ :از امروز این جا رو به افراد جدیدی نشون می دم ، کسانی که دوستان جدید منند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:45  توسط سامان 

منطقی بودن خوبه ... ولی نه همیشه، چون همه چیز منطقی حل نمی شه...

صحبت کردن راجع به مسائل خوبه...ولی نه همیشه، چون همه ی مسائل گفتنی نیستن...

فکر کردن راجع به کار ها خوبه... ولی نه همیشه، چون بعضی کار ها با فکر خراب تر می شن...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:37  توسط سامان