می خوام گزاره هایی رو که تقریبا به قطعیت بهشون رسیدم رو بنویسم و داشته باشم! احتمالا بعضی هاشون ممکنه در طول زمان تغییر کنه!(پس اونقدرا هم قطعی نیست! بهتره بگم دست کم تا حالا به قطعیت رسیدم بهشون!)
فایدشم اینه که احتمالا بتونم با چندباره دیدنشون اون ها رو سریع تر و موثر تر تو زندگیم به کار ببندم.
احتمالا گزاره ها مربوط به حوزه هایی با تفاوت زیاده و پیوستگی موضوعی اصلا وجود نداره ،چون می خوام گزاره ها رو به حد اقل برسونم ...
و در نهایت یک سری اصول اولیه ی تجربی برای کل زندگی ما آدم ها پیدا کنم. اصولی که مثل اصول فیثاغورس بتونن هندسه ی زندگی من رو بسازن .
1- اولین و مهم ترین گزاره ای که تو زندگی همه ی ما آدم ها وجود داره اینه که ما همه داریم برا این زندگی می کنیم که لذت ببریم وسختی(درد) نکشیم،همین و بس،از دین دار ترین آدم ها که در حال برنامه ریزی برای ذخیره ی اون لذته برای آخرته تا مازوخیستی که از خود آزاریش لذت می بره، حالا این لذت می تونه در لحظه باشه و یا در اون لحظه مشغول برنامه ریزی این لذت برای آینده باشیم یا مشغول برنامه ریزی برای اینکه در آینده مجبور نشیم سختی بکشیم.این گزاره یه چند تا تبصره و یک چند تایی توضیح داره!
توضیح اینکه این لذته ممکنه تعریفش واسه آدم های مختلف خیلی فرق کنه،سختی هم همینطور مثلا ممکنه یکی از انجام کار بدنی سنگین خیلی لذت ببره وبرای یکی سختی حساب شه ولی نکته ی مهم اینه که تو فیزیولوژی بدن ما تاثیر اون لذت ها مشابهه (از نظر کیفی نه کمی) و اینم اثبات شده ، یعنی تاثیر لذت غذا خوردن با لذت خندیدن و لذت نعشگی بعد از مصرف مواد همگی خیلی مشابهن ... در مورد سختیه هم کم و بیش این صادقه ولی یه کم موضوع غامضه ،یعنی برای مشابهت درد ناشی از سوختگی و خستگی بعد از یه کار یدی (که احتمالا اکثرا آدم ها سعی در دوری از هر دو دارن) مثل مشابهت لذت ها نیست ،ولی باز هم به دلیلی نا معلوم اثر هر دو مشابهه پس هر دو رو در یک دسته قرار می دم.
و تبصره 1 : این قانون فقط اگه آدم های فوق از سلامت عقلی برخوردار باشن صادقه.
2- دومین گزاره ای که سراغش می رم مربوط به تعاملات آدم هاست، صورت گزاره اینه : هیچ وقت بین دو (دسته) آدم درگیری (اعم از لفظی و بدنی و ...) به وجود نمیاد مگر اینکه (حد اقل) یکی از اون دو (دسته) آدم به یک یا چند حق که طرف مقابل برای خودش مشروع می دونه احترام نذاره، این دلیلیه برای این که جوامع و ادیان میان و اون حقوق مشروع رو تعیین می کنند. حالا اگه بین دو (دسته) آدم این حقوق مشروع ، متفاوت تعریف بشه درگیریه بی پایانی وجود خواهد داشت، مثال زیر رو در نظر بگیرید : در دین اسلام یک آدم وظیفشه (وطبیعتا حقشه) که آدم های دیگه رو به هر زور و ضربی که شده امر به معروف و نهی از منکر کنه حتی در حوزه های خصوصی مثل طرز لباس ولی در ایدئولوژی های غیر دینی تجاوز به حریم آدم ها مجاز (وطبیعتا مشروع)نیست، حالا یک آدم دین دار و یک بی دین که تو جامعه کنار هم زندگی می کنن رو در نظر بگیرید تا دنیا دنیا باشه این دو نفر درگیری خواهند داشت مگر اینکه حقوق مشروع یکسانی براشون تعریف بشه.
این گزاره همون گزاره ایه که ما ایرانی ها به خاطر آموزش داده نشدن خیلی باهاش مشکل داریم، ما ایرانی ها تو کار گروهی خیلی ضعیفیم ، دلیلشم اینه که حتی با وجود تعریف شدن حقوق مشروع یکسان ، نمی تونیم برای حقوق مشروع همدیگه احترام قاعل شیم، یعنی نمی تونیم خودمون رو جای طرف مقابل بگذاریم و اصولا همیشه می خواهیم بیشترین گیر خودمون بیاد ،حتی به قیمت پایمال شدن حق طرف مقابل. البته این به فرهنگمون هم بر می گرده و ریشه ی دور و دراز داره.
3- سومین قانون مربوط به شخصیته :
اولا که : شخصیت ما آدم ها چیزی نیست جز مجموعه ای از عادت ها ، (سعی کردم از واژه ی دیگه ای استفاده کنم ولی به نظرم عادت بهترین بود ) که تغییر عادات فوق دست کم از مرتبه ی زمانی که برای شکل گیریشون زمان صرف شده زمان احتیاج داره ، به عنوان یک مثال ساده اگر کسی عادت به نا منظم بودن داره و الان 20 سالشه و دست کم این عادتش 10 -12 ساله که باهاش هست ، نمی تونه چند هفته ای یا چند ماهه این وجه شخصیتش رو عوض کنه و چندین سال زمان نیاز داره .
ثانیا : شخصیت ما یک چیز منفرد و ذاتی نیست و صرفا در برهمکنش با آدم ها (از جمله خودمون)و مسائله (حتی اشیا) که تعریف می شه ، همچنین این بخش های مختلف می تونن روی هم تاثیر بگذارن ،یعنی مثلا شخصیت متقابلی که هر کس در برخورد با دوستانش داره به مرور روی برخورد با خودش و خانوادش و ... تاثیر میگذاره. اگه این تاثیر رو بخوایم فرموله کنیم می شه گفت اگه دو نفر فقط صرفا با دیگری در تماس باشن (از بقیه جامعه ایزوله باشن) شخصیت های متقابل اون دوبه هم میل می کنه (یک جورایی در حد زمانی بی نهایت). پس حالا می شه توضیح داد چرا دو دوست بعد از مدتی اخلاق و رفتارشون شبیه می شه و هر چه سهم اون دو از زمانی که با دیگری هست بیشتر باشه شباهت بیشتر می شه.
درک این قانون کمک بزرگی به فهم متقابل روابط انسانی می کنه، همچنین کمک بزرگی به تصمیم هایی که کسی برای تغییر در شخصیت خودش می گیره. این خیلی مهمه که بدونیم هیچ ذاتی وجود نداره و اینکه صرفا تغییر یک وجه شخصیتی زمانی به اندازه ی زمان شکل گیریش نیاز داره و نباید از به سرعت نتیجه نگرفتن نا امید شد (مساله ای که بار ها در مواجهه ی دوستان و خودم با ضعف های شخصیتی دیدم).
توو بی کانتینیوود!!!
پ.ن.این پست پایین رو بعد مدت ها درست کردم !
... من هرگز خوشی و لذت را به عنوان هدف غایی حیات نشناخته و این اصل را به هدف گله خوک وحشی شبیه تر می دانم. عقایدی که راه مرا در زندگی روشن کرد و همه وقت در مواجهه با مشکلات حیات دلیر از آنان بوده ام حقیقت نیکو کاری و زیبایی بوده است.
بدون همکاری مردان و زنان همفکر در پیشدستی به خاطر کشف مطالب و مواردی که در میدان مبارزات هنری و تحقیقات علمی غیر قابل حل و حصول معرفی شده اند ، زیستن برایم خالی از همه چیز است .
مسائل عادی که کوشش های بشری را به خود جلب می کند ثروت اندوزی،موفقیت های بیرونی ،تجملات و همه ی چیزهای از این قبیل در نظر من بسیار حقیرو بی مقدارند."
البرت اینشتین از کتاب دنیایی که من می شناسم
پ.ن۱ :خوک در فرهنگ المانی و غربی نماد لذته و نه مثل فرهنگ ما نماد پستی !(این یعنی قصد توهین نداشته نویسنده)
پ.ن۲: عمیقا معتقدم تفاوت انواع لذت اونقدری زیاد هست که نشه همه رو در یک دسته قرار داد.
به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب،عادت سبز درخت،
روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست ...
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق،سرفه اش می گیرد.
روح من بی کار است:
قطره های باران را،درز آجر ها را می شمارد.
روح من گاهی،
مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
پ.ن.۱ درست عین بچگی هام!چه هیجانی بهم دست داد امروز وقتی فهمیدم اصل طرد پائولی دقیقا چی می گه و چطور نمی شه دو تا الکترون رو از هم تمیز داد !انگار می خواستم از هیجان بالا پایین بپرم !
پ.ن. ۲ شاعر می گه من برات base می زنم ...!
پ.ن.۳ و داستان تکراری تاریخ و شرح حماقت و عبرت نگرفتن ما آدم ها چقدر خوندنیه... حتی با وجود اینکه می دونی آخرش چی می شه... حتی با وجود اینکه می دونی بازم تکرار داره می شه .
پ.ن.۴ بلاگ در حال تحوله !!! مثل خودم...و از این به بعد سعی می کنم مطالب بلاگ (مثل قبل)کمتر شخصی باشه و بیشتر اجتماعی...
اول انقدر خوش گذشته بود که فکر می کردم تا مدت ها یادم بمونه ولی ...
یه اتفاق...
یه بی احتیاطی...
حتی من که به نظر خودم (ادعا می کنم که!) تو مواقع بحرانی خیلی ریلکسم چند لحظه ای بود که خیلی ترس برم داشته بود،
دیگه از قهقه و خنده خبری نبود،چرند گفتن هامم (که واسه سرگرم کردنش بود)نمی شنید از درد...
یه وقت نکنه بلایی سرش بیاد که جبران ناپذیر بشه ...
ولی به خیر گذشت... وقتی دوباره شروع کرد به کرم ریختن انگار دنیا رو بهم دادن!!!
و در آخر پدر و مادرش چقدر شبیه همون چیزی که فکر می کردم برخورد کردن!
احساس می کردم بادم خالی شده و سبک شدم!(چه حس بی ربطی!)
*با هم این حرفا می تونم بگم که بهترین شب سال بود (البته تا حالا!)
همیشه ترجیح میدم راست بگم حتی اگه طرفم ناراحت بشه...
بهتر از اینه که دروغی بگم که خوش حال شه...
کاشکی هممون یه معیار اخلاقی داشتیم که می تونستیم بهش تکیه کنیم،
نه فقط خودخواهی...
*اپیزود دوم
فلیک !
به سرعت برق و باد!
گرفتم فرصتو !!!
...
هنوزم تو کفم،
گفتم که بگذارم اینو اینجا که هیچ وقت یادم نره ...!
دل را آرام آرام رها باید کرد...
و این خود خداست که با جوهر ابر ها شکوه روزهای تو را می نویسد،
در کتاب مقدس تاریخ،
قدر لحظاتت را بدان...
فلیک.!
این صدای یک بشکن بود...
فرصت ها به همین سرعت از کف می رود به سرعت برق یک بشکن...
به همین راحتی...
با یک چشم بر هم زدن...
یادت باشد! دیگر این فرصت را نخواهی داشت ... حداقل اگر هم داشته باشی دیگر در این سن نیستی...
خراب کردنش چیزی را از آن که هستی کم نمی کند لااقل تجربه است،ولی ترسیدن از خراب کردنش مطمئنا هیچ به تو نخواهد افزود...
عبور باید کرد
صدای باد می آید عبور باید کرد
و من مسافرم ای باد های همواره
مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید
مرا به کودکی شور آب ها برسانید
و کفش های مرا تا تکامل انگور
پر از تحرک زیبایی
خضوع کنید
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گم شده پاک
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا به هم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور هیچ ملایم را
به من نشان بدهید...
{سهراب سپهری}
انقدر فکرم درهم و برهمه که نمی تونم درست یک جمع بندی از این دو سال تدریس بکنم، باید خوب فکر کنم راجع بهش ...